تبليغاتX
فشارِ قلب دارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 8:56  توسط زهرا  | 

سختی ها آهسته میگذرن

با سخاوت

هر لحظه شون یه قرنِ، یه سالِ

همون یه سال و یه قرن هم سخت میگذره

با درد میگذره

نمیگذره

اما

میگذره!

میدونم که میگذره


آدم ها توی تنهایی هاشون بزرگ میشن....قد میکشن!تنهاییشونو ازشون نگیریم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 21:34  توسط زهرا  | 

من باید آدم خوبی باشم...هیچ چیز مهمتر از این نیست.

نه به خاطر تو

نه به خاطر بابا،نه خانواده،نه مردم ،نه.....به خاطر هیچ کس

من به خاطر خودم باید آدم خوبی باشم،باید درست تصمیم بگیرم،باید درست زندگی کنم،باید اونطور که برازنده مِ و دوست دارم زندگی کنم چون  هیشکی دوبار متولد نمیشه


ممنونم ازت

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 9:46  توسط زهرا  | 

بهم مدیونی....هیشکی تو رو به اندازه ی من دوست نداشت.....حالیته؟؟!


+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 23:56  توسط زهرا  | 

باز دارم از معده درد به خودم میپیچم..مثل همیشه میزنم به کوچه ی علی چپ که دردم یادم بره...به فکر و خیال های صبح تابعدازظهرم فکرمیکنم...رو ز خوبی نبود...مثل خیلی از روزهای این چند وقته...این روزها یا من خیلی زود کم میارم یا دردهام زیادی کردن...بگذرم...چندساعتی بود داشتم فکرمیکردم چی میشه که یکی که میدونه قرار نیست موندنی باشه،قرار نیست بمونه...و مهمتر از همه اصلا نمیخواد بمونه حاضر میشه ازدواج کنه...بچه دار بشه...وابسته بشه...وابسته ش بشن...دل ببنده...دل ببندن...کسی که سرتا پاش  از ترکش پرشده...سرتاپاش پراز تاول...شیمیایی...سرطان خون داره...چی میشه؟؟داشتم فکر میکردم این موجود خیلی خوبه یا خیلی بد؟اصلا به کارش فکر کرده؟به عواقبش فکر کرده....خلاصه ی کلام تا میشد متهمش کردم...

همین چندساعت پیش بود که فکر میکردم دنیام به آخر رسیده...بغض داشت گلو رو تیکه پاره میکرد...چسبیده بودم به بخاری و پشتمو کرده بودم به دیوار که کسی قیافه مو نبینه که دوتا خل و چل  آبجی آبجی کنان دوییدن تو اتاق...شروع کردن از شیطنت های مدرسه گفتن و چرت و پرت و قضیه وجوک گفتن...همیشه همینه...10 روز یه بار....یه هفته یه بار همه ی اتفاقاشونو واسم لیست میکنن و مو به مو شروع میکنن تعریف کردن.موضوع که کم میارن شروع میکنن منو مسخره کردن و پشت ماشین که میشینن ادای رانندگی منو درمیارن...ادای حرف زدن و راه رفتن و همه کارهامو...

باز تنها شدم...دارم فکرمیکنم ازت تشکر کنم...تویی که 14 ساله خودتم دلت تنگ...خودتم غریبی...خودتم..

.ممنونم که این دوتارو واسم گذاشتی..هرچند مسئولیت دارن...غصه شون غصه ی منم هست....آینده شون واسه منم هست....دغدغه شون دغدغه ی منم هست...هرچند درد نبودنت رو تو وجودشون میبینم و مدام باید علی رو آروم کنم که میگذره که سخت نیست که بی پدری درد نیست!مدام.....ممنونم بابا...ممنونم.

پ.ن:هی تو!خدایی که خدایی....همه ی عزیزارو واسه هم نگهدار....مارو هم واسه هم...ممنونم.

تو نوشت:قبول...یه شبانه روز 24ساعته....واسه من صبح تا شبش 1ساعته...اون دوساعت آخر23ساعت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 21:53  توسط زهرا  | 

دوست بابا ست.شایدباید بگویم بود وقتی بابایی در کار نیست.از آن همه دوست و همکاری که قبل از رفتن بابا دورش را پر کرده بودند ولباس نظامیشان مرا شیفته و دیوانه میکرد خبری نیست.بهتر! بینمشان که داغ دلم تازه شود؟ تنها همین دوست کذایی که اندکی فامیلیم و گاهی میبینمش.

امروز داداش کوچیکه را دیده و یک سی دی داده دستش.گفته ببینید.روی سی دی با خط درشت نوشته بود: دوم خرداد. می دانستم هرچه باشد بر ضد  خس و خاشاک است.بابا هم که بود با هم اختلاف داشتند.البته در سیا.ست! دوم خرداد 76روزهای آخر بودن بابا بود…..چهره ی آن روزش را دقیق به یاد دارم….آنقدر حالش بد بود که نمیتوانست از جایش بلند شود ….اما هر طور بود رفت پای صندوق…دولت سید که روی کار آمد بابایی در کار نبود اما……

نمی دانم  چرا اینها را گفتم….به کسی چه که بابای ما به سید رای داد!!و حالا سید خوب است یا بد؟!

حرف من این است: با دیدن این تصاویر و حرفهای این لباس سبز ها لحظه ای خوش خوشانم شد که نیستی و لباس سبز را تنت نمیبینم….آخر بعضی شان اندازه ی خ ر هم حالیشان نیست به خدا!

پ.ن: این همه را که گفتم دلیلی نمیشود که آن لباس سبز ستاره دارت را دوست نداشته باشم هنوز!….بوی بهشت میدهند....


از وبلاگ قبلی،شایدم بعدی،نه!فعلی...نمیدونم...از نوشته های تابستان88
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 14:15  توسط زهرا  | 

از خسته بودن خسته مممممم!

میخوام زندگی کنم.....خدایاااااااااااا...جن...ملکککککک....منو دریابین....دریابین....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 19:3  توسط زهرا  | 

هی خدایی

که ساعت دو نصف شب بیداری

ساعت سه نصف شب بیداری

ساعت چهار نصف شب بیداری

صبح بیداری

ظهر بیداری

حتی ساعت پنج عصر هم بیداری

و همین طور زل می زنی به این جوی خون

که از خیابان می گذرد

و هیچ کاری هم نمی کنی

لااقل

بگو چاقوهایشان را تیزتر کنند

هزار آواز نیم بسمل

در گلوی ما

بال بال می زند






جلیل صفربیگی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 22:33  توسط زهرا  | 

دوستت دارم هایمان برلب خشکید......در به در دنبالتان میگردیم که نثارتان کنیم!

....کجا گم و گور شده اید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 23:37  توسط زهرا  | 

  تاکی از نبودتان سرمان را به لبه ی میز بکوبیم آیا؟

برای میزمان پرسیدیم فقط!


همین دیروز بود...جواب آزمایش خون بابابزرگ را داده بودند و مشکوک بود انگار....تمام روز تمام خیالم را گز کردم...گذاشتم فکر و خیال دوباره یتیم شدن تا میتواند بخورتم...تاشب ...تاشب که خدا به دادم رسید.ممنونم ممنونم...ممنونم.

وجود بی وجودمانمان پر از "آخ"شده امروز.....

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 18:9  توسط زهرا  |