![]()
از آنجا که از روز ازل! هر بود و نبودی را با ندانستن و شاید و گمان آغاز نمودم...حال نیز با یک نمیدانم بزرگ قلم را بر کاغذروان میسازم..وآن نمیدانم شاید دلیل قلم به دست شدنمان باشد!...شاید هم نه! به هر حال نمیدانم... نمیدانم غم چیست که وجود بی وجودم را غمناک کرده..شاید افسردگی پس از امتحان باشد...شاید هم به قول احمدرضای خودم افسردگی پس از ازدواج! یا هردو؟!..از تمام شاید ها و نشایدها که بگذرم سخن دوست خوش تر است و حال من هم دوست گم کرده ام هم سخن! تمام کارها و دغدغه هایم قاطی پاتی شده..بعد از ازدواج انگار نیمی از زندگی را بوسیده ام گذاشته ام کنار...به همین راحتی! نه اینکه نیازی به نصیحت داشته باشم و ندانم چه باید کرد..نه!همه را میدانم و در اصل نمیدانم! مثل اینکه افتاده باشی وسط یک باتلاق و هی دست وپا بزنی و بروی پایین تر...فقط هم خواسته باشی یک نفر دستت را بگیرد و نجاتت بدهد که به دلیل داشتن یک عدد پیشانی بلند تا 100 کیلومتری هم پیدایش نمیشود! نه اینکه همیشه ی خدا خوش اخلاق بوده ام و حالا بگویم 180 درجه اخلاقم عوض شده...نه.گاهی گنده دماغ میشدم اما این روزها این گاهی شده هر روزه و دارد به داشته و نداشته ام گند میزند!ترم اول دانشگاه واول زندگی مشترکمان عجیب باهم درگیر شد واندکی همه چیز را کوفتمان کرد..پایان نامه ی همسرجان و درس خواندن هایش هم یادم نرود که آن هم برای خود معرکه ای داشته و دارد... از تمام روزهای خوب و کمی بدمان و علی الخصوص تق و توق آسیاب نو بگذرم ..تنبلی و بی توجهی من شده یک خروار دردسر!این ترم اولی نه درست حسابی به درسمان رسیدیم نه به زندگی... زندگی دونفره مان که گاهی با گذشت و مهربانی های همسرجان و البته گاهی هم اضافه کردن روغن پیاز و سرو صدایش که گذشت با این تنبلی درسی چه کنم؟!! نه اینکه از اول ترم بیکار گشته باشم...نه...خیلی وقت گذاشته ام ...به جز دو درس تئوری که تنبلی کردیم و آخر ترم مثل خر خواندیم تا جبران شود که مزدمان شد نمره های ناپلئونی وفقط پاس شدیم. درس های عملی و پروژ ه ها هم که نیمه تمام مانده و گذاشتیم برای شب تحویل! از بس این اواخر پشت سر هم به بحران خورده ام و یک ذره اعصاب نمانده! شرایط سختی است فعلا...عادت چنین نمره هایی را ندارم...آن هم در رشته ای که عاشقانه دوستش داشتم و دارم و قرار است بهترین باشم! زندگی دو نفره مان را هم با تمام کم و کاستی هایش دوست دارم...این را الان فهمیدم! پ.ن: این روزها میگذرد.....اما دعا یادتان نرود....... پ.ن: احتمالا وقتی رفتیم خانه ی خودمان کارهای خانه را تقسیم کنم که مثل چیز در درس ها نمانم.... گفته باشم!!! همه را سبز می خواهم..........


